قهرمان ميرزا عين السلطنه
427
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شطرنج و امين السلطان سهشنبه 13 - مشهدى اكبر ديشب از شهر آمده بود . صبح آنجا آمد . كاغذ نوشته به شهر رفت . منزل نايب ناظر و باشى رفتم . چون جناب امين السلطان اين روزها ميل زيادى به بازى شطرنج پيدا كردهاند در تمام اين اطاقها شطرنج حاضر [ ست ] و هركس برود بازى بايد بكند . تمام اهل اردو مشغول آموختن اين بازى هستند . دو دست با باشى بازى كردم . يك دست مات شد و يك دست مات كرد . ديشب دو دست مات شد . از غلامعلى خان هم دو دست بردم . اعليحضرت سوار شدند . اسب من خيلى دير رسيد . وقتى كه رفتم ناهار پياده شده بودند . حضرت و الا منزل آمده بودند . آفتاب خوبى بود . ناهار خورديم . بعد از ناهار سوار شده سمت گوى داق رفتيم . كبك خيلى ديده شد . چند تير انداختم نخورد . هيچ كس اين سفر شكار درستى از كبك نكرده است . كبك جاجرود هيچ وقت در زمين كسى نديده و نتوانسته تفنگ بيندازد . از دويست قدمى يك مرتبه بلند مىشود و به خدا قسم از اين بغل رودخانه به يك پرش آن بغل رودخانه مىافتد . ممكن نيست يك كبكى را دو مرتبه عقب كرد . نمىدانم چقدر طاقت پريدن دارند . بارى تا حال شكار نكردهايم و گمان ندارم منبعد هم شكارى بشود . فردا با شاه پلنگ خان تفنگدار اعليحضرت مرخص فرموده شكار قوچ ميش برويم . تا خدا چه خواهد . بخت اين روزها درست نمىآيد . شكار با شاه پلنگ خان چهارشنبه چهاردهم - صبح زود سوار شده سمت اردو روانه شديم . هوا آفتاب و بسيار سرد بود . فخر الملك ، محمد حسن ميرزا ، دائى جانم ، شاه پلنگ خان تفنگدار حاضر شده به سمت سرخهيار « * » رفتيم . جلال الملك و آقا مردك ديشب از شاه مرخصى گرفته و قبل از ما شكار رفته بودند . از اين جهت يقين شد كه شكار خوبى به چنگ نخواهد آمد . مأيوسانه از درهء ابو الحسن بالا رفتيم . راه خراب شده و بسيار سخت بود . به صعوبت بالا رفتيم . قاطر آبدارى نمىآمد . مجبورا پياده شده ناهار خورديم . آبدارى را مراجعت داديم . از يال كوه بالا رفتيم ، تمام راه را پياده جلوى اسبها را گرفته رفتيم . خيلى سخت و بد بود . راه جاده ساختهاى بود چون حضرات جلو رفته بودند لهذا به اين زحمت افتاديم . بارى دو ساعت به اين سختى رفتيم و همهجا شاه پلنگ خان سر مىكشيد تا يك دسته شكار در زير پاى ما ديده شد . مدتى ايستاده با دوربين نگاه كرديم . در اين بين صداى تفنگ حضرات بلند شد . شكارها رم كرده بالاى يال ايستادند و از پناه بيرون آمدند . قدرى رفتيم ديديم پناهى به دست نخواهد آمد پياده شده پائين رفتيم . حضرت و الا تير اول را در ميان « چيق انداخته شكارها رم كرده سربالا شدند . پشت هم گلوله انداختيم هيچ يك نخورد . دور بود و شكارها تكتك مىرفتند . من و دائى جانم سوار شده جلوى شكارها را خواستيم بگيريم . از چال گردنى
--> ( * ) كذا ، طبعا نامى است غير سرخهحصار .